دیگه طاقت موندن ندارم
زندگی برام شده یه سراب...سراب
بغضم داره میترکه...دیگه نفس کشیدنم برام سخته
باید برم...
اونقدر گریه کردم که سنگفرش خاکستری پیاده رو رو
دیگه تاریک و تار میبینم،دیگر نور خورشید نیز دلم را روشن نمیکنه...
دلم هم همش بهانه تو رو میگیره اما چه کنم؟
وقت رفتن یادم میاد...یادم میاد اونروز کنار عطر خوش رازقیهای
تو گلدون بهم گفتی دوستت دارم...تا سر حد مرگ
یاد اونروز که سرمو گذاشتم رو شونه هات اما تو فریاد زدی
هی!منو به خودت وابسته نکن...
یادم میاد اونروز که بهت گفتم من عاشقانه دلم رو بهت دادم
گفتی من دل از سنگ دارم...
یاد اونروز که بهم قول دادیم تا مردن هم دستاهامون تو دست هم باشه
لبهامون فقط همدیگه رو ببوسه
اما افسوس
افسوس که همش جز یه خواب بچه گانه چیزی نبود...
افسوس که ندانستیم عاشقیم یا معشوق...
افسوس...افسوس...باید برم...
باید برم...برای من اشکی نریز...عزیزکم





