|
السلام علیک یا نورٌعینی
سلام دوستان.امروز جمعه هست و روز انتظار.خیلی دلم گرفته.من کوچکتر از اونیم که بخوام احساسات شما عزیزان رو بیان کنم اما در اینجا فقط گوشه ای از احساسات خودم رو نسبت به مولامون بیان میکنم.
مولای من...
نمیدانم چرا هر جمعه غروب،دمدمای اذان مغرب وقتی به یادت عطر خوش اسفند درون خانه میپیچه دلم میگیره.نمیدانم چرا وقتی مسجد جمکران رو نگاه میکنم ناگاه دلم به سویت پر میکشه و نا خواسته در چاه تنهایی ات سر سخن با دلت باز میکنم...نمیدانم...
مولای من...تمام تجلی آرزوهای من...این جمعه هم آمد و رفت اما نیامدی...این جمعه هم آفتاب سلامش را بدرود گفت اما نیامدی...
امروز به هوایت جوانه های زیادی از افلاک خاک سربر آوردند و پرندگان بسیاری برای حضور سبزت صنع و ثنای خدا گفتند،اما نیامدی...
چه چشمه ها که جوشیدند و خشکیدند،چه ابر ها که آمدند و رفتند و چه دلها که هر جمعه از فکر آمدنت هوایی شدند...اما باز هم نیامدی...
مولای من...کی شود که قدم بر دیدگان ما بگذاری،دیدگانی که هر جمعه از صبح به کعبه چشم به راه میمانند تا کور شوند.کی...؟کی شود که از عطر وجودت مست در رشته افکارم گردم و با دیدگانت مرا تا سر منزل مقصود برسانی؟
هر جمعه که به پایان میرسد،نرگسهای درون باغ از شرم قامتی خم میکنند و عطری می فشانند که بیانگر چشم به راه جمعه ای دگر است
مولای من...گویا از بس گریسته ام چشمه اشکهایم خشکیده است،اما باز هم نیامدی...
منتظر خواهم ماند،منتظر خواهم ماند تا بیایی...خدا کند که بیایی...
(باز امروز غروب به نرگس ها،اطلسی ها و شقایق های همیشه عاشق خواهم سپرد که از خاک رویشی دوباره کنند به انتظار جمعه دیگر...مولای من...یا یوسف زهرا)
(در پناه حق و زیر سایه مولایمان حضرت مهدی(عج)پیروز و شادمان باشید)  

|